تبليغاتX
گفته ها و ناگفته های یک دل تنها
به دنیای گفته ها و نا گفته های من خوش آمدید. به امید ساختن دنیایی زیباتر

از روزی که آخرین امتحانم رو دادم از خونه بیرون نرفتم تا دیروز!

دیروز یه سر رفتم آرایشگاه (واسه چی؟ همینجوری واسه نگاه کردن در و دیوارش!!!!) !

قبل از من یه خانومی که  کارش تموم شده بود و آرایشگره داشت موهای بچه پسرش  رو  سشوار می کشید!

خلاصه خانومه خداحافظی کرد و رفت!!!

تا این جا که هیچی!!!

آقا تا این ده قدم از مغازه دور شد غیبت ها شروع شد!!!!!!!!

-          راستی فلانی می دونی این بچه بچه ی خودش نبود؟

-          آره می دونم! مشخص بود که بچه ی خودش نبود!!!

-          این خانومه مامانش هم زن دوم بوده خودش هم زن دومه!

-          دوم یا سوم؟

-          ...

-          چقدر هم حجابش بد بود!!! پاهاش همه معلوم بود!!!

-          .......

یاد مجلس نوچفسکو خورون برره ای ها افتادم که هر کی از مجلس می رفت بیرون پشت سرش غیبت بود!

می دونستم من هم پامو بذارم بیرون همین بساطه! منتها به یه شکل دیگه!

 

حلا خودم هم تا حد زیادی اهل غیبتم! یعنی پاش بیفته حسابی پایه ام!!!!!!

به نظر من کل ما ایرونی ها اهل غیبت هستیم یه عده کم تر یه عده بیش تر!

اون هم به خاطر تعارفات بیش از حدمونه! تو همه ی زمینه ها حتی تو مسائل سیاسی!

می گن این امر ریشه در تاریخ ما داره چرا که به علت نظام های حکومتی استبدادی پشت سر هم مردم می ترسیدند نظرشون رو راحت بیان کنند! خلاصه این امر باعث بروز این صفت ناپسند در زمینه های اشتماعی گردیده است!!!!!!! ( طرف می گه حق با شماست بعد که از چشمش دور می شی به کناریش می گه خاک بر سر چقدر لفظ قلم حرف می زنه!! انگار ما نمی دونیم کی هست و چی کاره س!)

 

مثلا همین امروز ، یه سرویسکار از شرکت آبسال اومد برای نصب لباسشویی! بعد یه فرم نظر خواهی برای قرعه کشی هم گذاشته بود. یکی از سوال های فرم این بود: نحوه ی برخورد سرویسکار؟

از مامانم پرسیدم نحوه ی برخوردش چه جوری بود؟ مامانم خندید گفت: خیلی بد!

حالا می خوام تو فرم بزنم خیلی بد مامانم می گه: نه ! نه!!  بد نزن! زشته! ولش کن!

می گم: ای بابا! مگه این پسرخالمونه! خب بد بوده بگین بده دیگه! چقدر تعارف می کنین دیگه!

حالا چرا امروز من گیر دادم به این موضوع؟

آها فهمیدم! به خاطر این که می خواستم بگم لباسشویی خریدیم!!!!!! مونده بودم چه جوری بگم!!!

 

***********

دوست دارم الان بگیرم بخوابم ولی این جوری باز باید شب زنده داری کنم!

راستیییییییییییییییییییییییییی!

امشب لیله الرغایبه!

جالبه! دقیقا این شبایی که خدا حواسش بیش تر جمعه من حس و حال دعا کردنم می پره!!

هر کی حس و حال خاصی بهش دست داد، ما رو هم فراموش نکنه!

******************

گفته بودم دو تا عروسی در پیش داریم. دارم دنبال مدل لباس می گردم! تا حالا هیچ کدوم چشمم رو نگرفته!

آقا این چه رسمیه که هر مجلسی لباست باید با دفعه ی قبلت فرق کنه؟  من لباس مجلس داداشم صحیح و سالم مونده! مدلش هم چون اون موقع بر اساس مد خاصی ندوختم از مد نرفته! ولی به خاطر حرف مردم مجبورم برم خودمو بندازم تو زحمت! هر وقت می رم دنبال مد مو و لباس و این حرفا خیلی احساس تو خالی بودن بهم دست می ده!!!! البته این رو به حساب فهمیدگی و شعور بالای من نذارین!!!!! بلکه بذارین به حساب تنبلی و بی حوصلگیم!

یه چیز دیگه هم هست! من هر وقت روشنفکر می شم و به لباس و اینا در حد معمول اهمیت می دم همه ی ملت امروزی می شن!!! همش تو گوشم می خونن: دختر باید به خودش برسه! شیک باشه! پیک باشه!! فلان باشه! الان باشه! باز موقعی که تغییر جهت فکری می دم همه می گن: چه معنی داره دختر قرتی باشه!!

دختر باید ساده باشه! سنگین بپوشه! الان باشه! فلان باشه!!!! این کارا مال دخترای بی مخه!!!

باور کنین راست می گم!

**********************

با سارا ساعت 6 قرار کوهسنگی داریم! قبلش با هم بحث داشتیم کجا بریم؟ بعد به این نتیجه رسیدیم مشهد دو تا جای قابل رفتن داره! یا پارک ملت یا کوهسنگی!!! سر این دو گزینه که نمی خواد این قدر بحث کنیم!!!

سارا هم گفت: پارک ملت روبروی دانشگاهه خوشم نمیاد! بریم همون کوهسنگی!

*************************

رفتیم کوهسنگی! برگشتیم!

ساعت 9 رسیدم خونه! عالی که چه عرض کنم محشر بود!

این قدر خوب بود! این قدر خوب بود!

از این دایتی یخی ها خریدیم خیلی خوشمزه بود! ذرت چی پف خریدیم! (دوستان تهرانی یه اسم قشنگ براش دارن!!) مانچی هم خریدیم!! انگشتامون نارنجی شده بود!!

این کوهسنگی یه کوهی داره که براش پله درست کردن (یه عالمه پله) بالای کوه مزار شهدای گمنامه!

با سارا تا نزدیکاش رفتیم ولی خب! پاهامون بیش تر از این نکشید!!

به چشم انداز روبرو که نگاه کردیم همه ی مشهد معلوم بود! حتی حرم! آپارتمان های مرتفع، پروما، زیست خاور، ...! همه و همه! این قدر ذوق کردیم که چی!

مشهد هم اون قدر که فکر می کردم بزرگ نیست ها! همه ی آدما یی که پایین بودن به یک اندازه بودن!!! (این تیکه مال یکی از سریال ها بود!!)  شاید یکی از دلایلی که ما خدا رو در تصورات بعضا غلطمون  بالا در نظر می گیریم به خاطر اینه که فکر می کنیم اگه خدا بخواد به همه ی امور تسلط داشته باشه باید از نمای بالا به بنده هاش نگاه کنه!!!!

چقدر مردم رو دید زدیم! چقدر دلمون برای کسایی که تنها نشسته بودن سوخت! چقدر وقتی بزغاله های عاشق رو دیدیم دلمون برای خودمون سوخت!!!!!

خلاصه صفایی بود!  از کنار بعضی اغذیه فروشی ها رد می شدیم می گفتیم: از شکل مغازه مشخصه قیمتا چقدره!!! برای همین پا بر هوای نفس گذاشتیم و به همان خوردنی های قبلی رضایت دادیم!

یه چیز جالب هم بود! دو تا خانم نه خوب حجاب!!!!!!! نشسته بودن گویا از پایتخت اومده بودن! داشتن برای هم از خاطرات گیر دادن بقیه به روسری هاشون تعریف می کردن!!! این قدر با افتخار تعریف می کردن که چی!!  دختره به مامانش گفت: تازه ما اومدیم مشهد من موهامو جمع کردم دادم تو! من وسارا در این اندیشه اگر این خانم موهاشو جمع نمی کرد دیگه چی می شد!!!!!! عجب فداکاری ای کردن ایشون!

البته نه این که غیبت کنیم جلو روی خودشون گفتیم منتها با صدای یواش!!! حوصله ی لنگ کفش خوردن نداشتیم!!!

احتمالا شنبه هم یه سینما می ریم! احتمالا همین زنها فرشته اند!!! (آن را که عیان است چه جاجت به بیان است!!)

******************

 

خب دیگه!!

نهههههههههههههههههه! یه چیزی نگفتم!

اولین بیست رو در تاریخ تحصیل در دانشگاه رو گرفتم! اگه گفتین چه درسی؟؟ اینقیلاب ایسلامی!!!!!!!

اون هم از یک استاد آخوند مهربون!!!! واسه همینه که می گن روحانیت همیشه باید در صحنه حاضر باشن!!!

معدل این ترم شد 14.37!! برای اولین بار از اون نحسی سیزده در اومد!!

خب دیگه! احساس می کنم یه کم زیاده گویی شد!

*******************

راستی! یادآوری می کنم! شب آرزوها ما رو هم فراموش نکنید!

به خاطر الی جون خداحافظی نمی کنم ولی از خدا می خوام که حافظتون باشه!!!! (تیکه ی زرقانی بود!!! تیکه های خودم ته کشیده!!)

چرا تو ای شکسته دل خـدا خـدا نمـی کنی ؟
خـدای چـاره ساز را چرا صدا نمی کنی ؟
به هر لب دعــای تو فرشته بوسـه می زند
برای دردهای بی امان چرا دعـا نمـی کنـی ؟
 به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند
 به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی ؟
سحر زباغ ناله ها گل مراد می دهد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی ؟
دل تو مانده در قفس چرا وفا نمی کنی ؟
 پرنده اسیر را چرا رها نمی کنی ؟
 ز اشک نقره فام خود ز کیمیای نیمه شب
مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:2  توسط حمیده | 

با اجازه یه کم از خودم بگم بعد بریم سر بازی وبلاگی!

قسمت های مربوط به بازی آبی رنگه!

از موقعی که گاز رو افتادم تمام فعالیت های روزمره م مختل شده بود!

اولش عمق فاجعه رو درک نکردم ولی بعد که رفتم تو عمقش حسابی دیپرس شدم.

همه ش دوست داشتم با یکی صحبت کنم تا یادم بره چی شده!!

استرس بدی همه ی وجودم رو گرفته بود!!

دم به دم میومدم  پای  نت ببینم هیشکی آن لاین  نیست؟ هیشکی آپ نکرده؟

ماشالله همه تون هم که  توبه کردین اساسی!!!!!!

اون از مسافر دنیا که وبلاگش رو ول کرده به امون خدا!!! نمی گه این خواهری افسرده رو دعوتش کنم خونمون! بعله که باید دعوت کنه!! تازه باید شام و ناهاری دعوت کنه!

من اصولا بی دعوت خونه ی کسی نمی رم مگه ببینم طرف خیلی پررو بازی در میاره منو دعوت نمی کنه این جوری شبانه روزی پا می شم می رم خونشون تا عبرتی بشه برای دفعات بعد!!!

فکر کنم باید این روند رو برای خونه ی مسافر اجرا کنم! البته ایشون هم لطف کنن پیازهای غذا رو رنده کنن! این قدر هم نگه پیاز خاصیت داره و برای رشد!!!!!!!!!! خوبه و  از این حرفا!!

نجمه خانوم هم زحمت بکشن یه آپ مرحمت کنن!!!!!

الی جون هم زودتر یه هارد واسه کامی شون بگیرن! (هاردش سوخته!)

پازل جون هم... خدایی از همه فعال تر همین پازل خانومیه!البته بعد از آقای سعیدی!

بعضی ها هم تو توهمات فانتزی فرو نروند!!!!

از کجا رفتم به کجا؟!

خلاصه دیشب در اوج خستگی از دنیا و ما تعلق به!  یه ندایی گفت: حالا اگه نمره ی گازت رو بگیری حالت خوب می شه؟ گفتم : آره! خوب می شه! البته یه چیز دیگه هم می خوام! اون هم بدی دیگه اوکی اوکی می شم!

خلاصه سرتون رو درد نیارم! این پاکی جون به من و سارا و فاطمه که هر سه افتاده بودیم نمره ی پروژه نداده بود! می گفت شما چرا تایپ شده ی ارائه تون رو نیاوردین؟

تازه به اکثریت از یک نمره نیم نمره بیش تر نداده بود!!!!

خلاااااااااااااااصه! تایپ پروژه رو دادیم بهش خودش هم یک نمره برد رو نمودار و :

I PAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAASS!!!!!

 

********************

هفت هشت صفحه ای از داستانم رو نوشتم! اسم شخصیت اصلی داستان  رو گذاشتم "مرجان" !

این رمان رو فقط خودم باید بخونم! چون بدجور این دختره شبیه به من شده! هر چی نقطه ضعف داشتم پیاده کردم رو شخصیت این بنده خدا!!! نمی خواستم این جور بشه ولی شد!

*********************

 

مرسده ی عزیزم من رو به یک بازی دعوت کرده: وای اگه من خدا بودم!!!!

البته همین جا از مرسده جون عذرخواهی می کنم که این مطلب رو توی یک پست جدا نیاوردم !

البته خدا فقط به معنای مالکیت و شاید هم تسلط باشه!

حالا زیاد وارد معناشناسی و این حرفا نمی شم چون تخصصی هم در این زمینه ندارم!

1) ارتباط مستقیم رو با بنده هام داشتم! اما نه با واسطه از قوای پنجگانه!

خودم رو به اون ها نشون می دادم اما نمی خواستم من رو به یک شکل ببینند! دوست داشتم همه جا حضور من رو احساس کنند! حسش رو در همه کس قرار می دادم ! ولی خب!  آدم ها آزاد بودن این حس و حال رو هر جور که دوست دارن ازش استفاده کنن!!!!

2)      بی نهایت راه برای رسیدن به من وجود داشت و انسان ها رو محدود نمی کردم که فقط از یک راه به من برسند! منتها من اگه با این وضعیت  عصبی قدرت  خدایی داشتم  فکر نمی کنم مخالفامو زیاد زنده نگه می داشتم!!!  هر کی می دونستم می خواد سفسطه کنه و منو انکار کنه یه کار می مردم تو آفریقا به دنیا بیاد!!!!!

3)      شیطان رو حتما خلق می کردم! البته بهش وعده ی جهنم نمی دادم! شیطان خلق می شد و جاش اون بالا بالاهای بهشت بود!!!! چرا؟ چون کار خالص سازی رو اون برای من انجام داد!

از یه طرف به زن زیبایی می دادم و از طرفی به مرد شهوت! از هر دو هم می خواستم روی خودشون کنترل داشته باشن! باحال ترین لذت ها رو حروم اعلام می کردم!  باز هم آدم ها آزاد بودند!

4)      یه چیزی رو با وجود قدرت خدایی نمی تونم تحمل کنم! گرسنگی یک انسان مخصوصا اگه بچه باشه!!

5)      از جنگ هیچ وقت خوشم نمیومد ولی از همون اول گذاشتم انسان ها آزاد باشن! درسته این وسط خیلی ها مظلوم واقع می شدن اما در عوض صبرشون رو می بردم بالا!

6)      اگه من خدا بودم همین بنی اسرائیل رو خلق نمی کردم!!!!!!!

7)      از بعضی آدما چند هزار تا خلق می کردم مثل زرقانی از بعضی ها هم نصفی!!! (مثل سرگل!!)

8)      در آخر آدم بدا رو مینداختم جهنم! جهنمم اتیش ماتیش نبود!!! مار و عقرب و سوسک و این حرفا هم نداشت! فقط قهر بودم و بس!

9)      اوه یه کار دیگه! آدما رو یکبار به دنیا نمی آوردم! بلکه چندین بار! مثلا همین حمیده خانم! یکبار در یک خانواده ی صهیونیست به دنیا می آمد! یک بار مفتی عرب! یکبار هنرپیشه ی هالیوود! و هربار در منش و مسلکی!!! تا ببینم باز هم عملکردش فرق می کنه یا نه!!

10)   آب دریاها رو شیرین می کردم!!! نه پشیمون شدم! خودتون باید فکر کنین شیرینش کنین!!!

11)   دیگه همیناها.......

*********************

هر کی  این بازی رو دوست داره از نظر من دعوته!!!!!! حالا اگه خواست دعوت نامه ی شخصی هم می فرستم! منتها فقط عصرانه!!! قند و چاییش هم با خودش!!

عصرتون بخیر!

آن که در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت

یارب در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش نذار!!! (درست گفتم مصرع دوم رو؟)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 16:13  توسط حمیده | 

دیگه پوست کلفتی تا چه حد!!

بذارین از اولش براتون تعریف کنم!

دیشب تا اذون صبح بیدار بودم! واسه خودم خوش خوشان جرم می خوندم و تست حرارت می زدم و خلاصه کسب دانش های دنیوی می کردم!

بعد رفتم سراغ داستانم! از دیشب شروع کردم به نوشتن. نزدیک دو صفحه نوشتم! تا ببینم چی می شه! اگه شد لینکش رو به صورت جدا می ذارم.

از موقعی که خوابیدم یه ریز داشتم خواب می دیدم!

خواب داداشم که تو خواب هم داره راهکارهای موفقیت تحصیلی رو بهم پیشنهاد می کنه!

بقیه ش خیلی چرت و پرت بود!

یادمه یه شب خواب دیدم بابام مرده!  شروع کردم به گریه و زاری!! مامانم می گه: چی شده؟ چرا این قدر سر صدا راه انداختی؟ می گم: چی شده؟ بابا!! بابا مرد!

مامانم می گه: خب که چی!!! مرد که مرد! این قدر گریه زاری نداره! من رو باش گفتم چی شده!!!

بعد که تو بیداری واسه مامان تعریف کردم گفت: تو خواب مثل این که عقلت درست کار نمی کنه!

گفتم: به عقل من چه ربطی داره! برخورد خودتون غیرعادی بوده!

بگذریم!

ساعت یک ربع به دو ی بعد از ظهر از خواب بیدار شدم!

خانواده ی ما هم یه طوری شون می شه! صبحانه قرمه سبزی می خورن!!!!

***********

یک ساعتی گذشت و من تازه می خواستم برم جرم بخونم که سارا اس ام اس زد! گفت نمرات گاز رو زده سارا رو با 9.25 انداخته! بعد هم نوشته بود دیگه دارم از عصبانیت می میرم!

رفتم پای سیستم! به به! لالا لا!!!! من رو که با 8.25 انداخته!

فکر کنم زیاد انداخته! چون میانگین کلاس 11 بود. بالاترین نمره هم 15.25 بود!

شاید ببره رو نمودار! شاید هم نبره!

اولش یه کم قلبم تاپ تاپ کرد! بعد گفتم به سارا یه زنگ بزنم با هم درد و دل کنیم!

خلاصه زنگ زدیم و شروع کردیم به صحبت! هر دو سعی داشتیم به زور هم که شده خودمون رو بزنیم به ناراحتی! ولی معلومه خیلی پوست کلفت شدیم!!!!

آخرش هم بعد از 45 دقیقه صحبت گفتیم شنبه یک قرار سینما بذاریم! (شنبه ها نصف قیمته!) روزای دیگه هم یه پارک مارکی بریم تا خستگی سال تحصیلی از تنمون در بیاد!

ترجیحا پارک ملت! چون اکثر تجمع ها پارک ملته! ما هم بریم به عنوان فعال سیاسی دستگیر بشیم! چه تصور باکلاسی!!

این جمعه هم مثل این که شلوغ شده! مردم سفره های خالی رو پهن کردن تو پارک!!! لینک خبری این واقعه هم ایناهاش: مامانم اینا!!!!!!!!!

 حذف ترم هم که شدم! چون از سیزده واحد ده واحد پاس کردم. زیر دوازده تا! سارا هم از 15 واحد 9 واحد پاس کرد!

منتها من نمی دونم حذف ترم چه ضرری داره؟ مثلا کسایی که حذف ترم می شن با اونایی که نمی شن چه فرقی دارن؟

من هر از گاهی که برام یه اتفاق جدید میفته می رم جلو آینه!

مثلا موقعی که کنکور قبول شدم می رفتم جلو آینه  می گفتم: این قیافه ی یک مهندس شیمی یه!! اینا دستاشه! این هم پاهاشه!

وقتی مشروط شدم به انگشتام نگاه می کردم می گفتم: اینا انگشتای یک مشروطیه!!!!!!

حالا هم که حذف ترم شدم دارم نگاه می کنم که این جا اتاق یک حذف ترمیه!! اینا وسایلشه!!

*******

زندگی همینه دیگه دوستان!

من واسه انتقال گاز زحمت کشیدم ولی روشم درست نبود!

مثلا همتون شاهدین که چقدر سر پروژه عذاب کشیدم. همون انواع ولو در صنعت گاز!

سر هر مسئله ی چرتش دو سه ساعت نشستم! حتی با مت لب براش برنامه هم نوشتم!

آخرش ترم دیگه باید برم باید بگذرونم! خوشبختانه پیش نیاز درسی نیست!

من الان دو راه دارم! یا تا چند روز به ناراحتی بگذرونم که چرا افتادم و عمرم تلف شد و این حرفا! یا اهمیت ندادم و برم  سراغ برنامه ریزی روزمره م!!

گذشته دیگه رفته! من هم روش هیچ اختیاری ندارم! چیزی که در اختیار منه حاله!

یکی از عوامل بزرگ شکست های من همینا بود دیگه! بعد از هر شکستی ا چند وقت افسرده بودم و همیشه هم بهش فکر می کردم! خب همین باعث می شد که نتونم به پیروزی های جدید فکر کنم!!!!!!

- وای حمیده! تو چقدر باحالی! چقدر خوب تجزیه تحلیل می کنی!!!  بابا سیب زمینی!

این جور که تو استنباط می کنی بقیه باس بابت این افتادن بهت تبریک بگن!!!!!!!!!! کاش که ما به جات می افتاده بودیم!

 

- دیگه خواهش می کنم!! مگه هر کی هر کی جرات افتادن داره؟ زمین خوردن مهم نیس!!!! دوباره برخاستن مهم است!

- چند ترمه داری همین حرف رو می زنی!!!

- شاید این بار با دفعه های دیگه فرق کنه! من نسبت به یک سال پیشم یه عالمه فرق کردم و این خودش یه جور برخاستنه!

تکبیییییییییییییییییییییییییییر!!!!!!

*****************

خب دیگه! بسه دیگه! اینا همش نکات آموزشی بود و فاقد هر گونه ارزش عملی!

راستی بعد از سریال حضرت یوسف حورایی رو می تونین ببینید! کانال رو سریع عوض نکنین!

*****

 

ولی الان هر چی فکرشو می کنم می بینم انگیزه ای واسه زندگی ندارم!!! گاز هم درسی بود که من بیفتم!!!!

(تازه کم کم دارم متوجه می شم که افتادم!)

تفکر مثبت که برای من نمره ی گاز نمی شه! لعنت به این زندگی! لعنت به این پاکی جون! لعنت به ...!

الهی که این پاکی جون  ذلیل مرگ بشه! الهی شونزده تا  چایی  پشت سر هم بخوره در دستشویی قفل باشه!!!!!!! الهی زنش مهرش رو بذاره اجرا! الهی ... الهی! تا انقلاب مهدی! از نهضت خمینی...
**************

با آرزوی قشنگترین لحظه ها برای تک تک شماها!!!!!

خداحافظتون!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:2  توسط حمیده | 

صفحه ی word رو باز کردم تا داستانم رو شروع کنم همون اول بسم الله توش گیر کردم!

داستان راجع به دختری یه که دنبال یه عشق متعالی می گرده! کسی که فقط و فقط به خاطر خودش دوستش داره! نه به خاطر مدرک تحصیلیش! نه به خاطر قیافش! نه به خاطر موقعیت اجتماعیش!

حالا خودش هم همین انتظار رو از خودش داره! اون هم می خواد عاشق روح طرف مقابل باشه نه موقعیت و به به چه چه های دیگران!

حالا این وسط یه جریاناتی پیش میاد و این دختر یه اشتباهاتی هم می کنه!

هنوز مشخص نکردم که این دختر رو تو چه طبقه ای از اجتماع قرار بدم؟

می خوام یه چیز کلیشه ای آبدو خیاری از آب در نیاد !

یه جورایی احساس می کنم برای نوشتن این داستان بیش تر به تجربه نیاز دارم تا تخیل!

برای همین نمی خوام سریع بنویسمش! شاید چندین سال طول بکشه!!

***********

و اما تابستان را چگونه می گذرانم؟

یه کم زبان می خونم در حد مرور دانسته های قبلی!

تفسیر انصاری رو هم گوش می دم. یه چیز جالب تازه فهمیدم! "خدا" ترجمه ی کلمه ی الله نیست!

الله در هیچ زبانی در دنیا معنی معادل نداره. و اگر الله رو به معنی خدا ترجمه کنیم در اصل الله رو محدود کردیم به مالک بودن تنها! چون خدا در فارسی فقط به معنای مالک بودن است و این یکی از ابعاد الله است.

کتاب قدرت بیکران درون هم کتاب خوبیه! اصل حرف این کتاب تا حالا که من خوندم اینه که می گه:

شکست وجود نداره!مفهوم شکست و پیروزی در ذهن ماست!

بعد هم کلی آدم مختلف مثال می زنه (شخصیت های واقعی) که این ها چه شکست هایی خوردن و آخرش به کجا رسیدن  و یا آدم هایی که موفق بودن ولی آخرش سرانجام خوبی نداشتن!

یک سوال جالب هم مطرح کرد: اگه شما مطمئن بودین دست به هر کاری بزنین موفق می شین دنبال چه کارایی می رفتین؟

من که خودم گفتم: شنا رو در سطح حرفه ای ادامه می دادم!!!همین طور تکواندو!  یک داستان می نوشتم! معدل دانشگاهم رو می بردم بالا! روی سلیکاژل مطالعاتی تا حد ارائه ی مقاله انجام می دادم!

مسابقات کمیکار طرح می دادم و شرکت می کردم و ...

حالا چرا خیلی از این کارا رو من سراغش نمی رم؟

چون توی ذهنم فکر می کنم اگه برم شکست می خورم!!!! دائم به محدودیت هام نگاه می کنم و برای همین حتی امتحانی هم سراغ اون اهداف نمی رم!

انتونی رابینز می گه به اون محدودیت ها و موانع بها ندین و برین جلو!!! نترسید! دائم خودتون رو در حال شکست تصور نکنین!!!

مثلا من هر از گاهی تصور می کنم پروندمو دادن زیر بغلمو از دانشکده پرتم کردن بیرون!!!!! نوعی (بابا نوعک)  هم بچه های کلاس رو جمع کرده دور من همه با هم با ملودی آهنگ عمو پوررنگ می خونن:

بچه ای که درس نخونه عاقبتش همینه!!!

ای تنبل! ای تنبل! برو بیرون ای تنبل!!!!!!!!!!!

 

خلاصه این که آنتونی جون می گه شماها این جوری نباشین! تصورهای خوب خوب بکنین!!!

اینایی که گفتم خلاصه 150 صفحه بود!

******************

ظهر موقع ناهار سارا زنگ زد. گفت نمرات استاتیک (مقاومت) رو سازگاران زده! من رو با 8 انداخته!!!!

همین حرف رو زد اشتهای من کور شد!! بدو بدو نشستم پشت سیستم! حالا مگه این سایت باز می شد؟

خلاصه منتظر بودم که ببینم من رو با 9 انداخته!!!

بعد با خودم گفتم: نه حمیده! تو باید تفکر مثبت داشته باشی! اصلا چرا به 10 امیدواری؟ تو باید فکر کنی 11 شدی!!!!!!! خلاصه بعد از ده بار ور رفتن دیدم بهم داده 12.75!!!

ای ول! نزدیک 2 نمره از تفکر مثبت من بالاتر!

زنگ زدم به سارا تا دلداریش بدم! دیدم خانوم خانوما از من هم ریلکس تره و ناهارش رو هم تا آخر خورده و با امیدواری به افق های روشن آینده فکر می کنه!!!

این قدر آرامش داشت که آرامشش به من هم سرایت کرد و من رفتم به راحتی غذا خوردم!

*********

قبلا گفته بودم یه شعر برای بعد از مرگم نوشتم حالا کاملش کردم:

شعرش اینه:

رفتیم از این دیار، تنها و بی نگار!

باقی همه سکوت، باقی همه خیال

در حسرت تو عشق، بیمار بوده ایم

درمان نکرده ایم این درد غم گسار

رفتیم و زنده ایم با یاد روی یار

عاشق کجا بدیم در غیر کوی یار؟

از دیده ها کنون پنهان شدیم و تار

فریاد ما خموش درسینه ماندگار

آه ای شراب عشق، وا مانده ام ز تو

آواز مستی ام، باشد به یادگار!

***

البته من باور نمی کنم روزی بمیرم!!!!! خدایا! حالا قرار نیست هر چی من باور نمی کنم تو زودی منو بباورونی!!!! هر وقت از این اظهار نظرا می کنم تا چند قدمی مرگ می رم!

****************

خب دیگه!

ببخشین پست این دفعه کوتاه شد! واسه ته بندی خوبه!!!

پست اصلی باشه واسه دفعه ی بعد!

************

 

یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشیم

شاید که نگاهی کند آگاه نباشیم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:0  توسط حمیده | 

یوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!

بلاخره خلاص شدم! خلاض! ازاد! رها! ول! بی کار! بی عار...!

الان می خوام پرواز کنم!

دیگه بدون عذاب وجدان می رم دنبال یللی تللی !

.....

زندگی بهتر از این نمی شه!!! زندگیییییییییییییییییییییییییییییییییی!

 

من چه گیجم امروز!

وچه اندازه دلم بی تاب است!

راست می گم خیلی گیجم الان!

امتحان مقاومت رو زیاد جالب ندادم یعنی نمی دونم چی کار کردم! به این سارا نیگا می کردم یک ریز در حال نوشتن بود! حالا من با خودم می گم این دختره چی داره با خودش می نویسه جواب سوالا که این قدر طولانی نبود!!!!

آه راستی!

حرارت رو هم شدم 14.25!!

البته چندان خوب نشدم ولی خب!! آن قدر تلاش می کنم  که موفقیت های چشمگیرتری به دست آورم و همه ی خلایق از تعجب انگشت به دماغ شوند!

امیدوارم این اساتید عزیز تابستون من رو زهر مار نکنن! البته فوقش اگه درسی هم افتادم غمی نی! شماها میان دلداریم می دین دیگه!

مثلا کامنت می ذارین می گین: غصه نخور عزیزم!! بار اولت نیس که افتادی!

-اووووه! ما انتظار داشتیم بیش تر از این بیفتی!

. اصلا بی خیال دانشگاه و این حرفا شو

...

**********

آخه! امروز داشت کارت های کنکور سراسری رو تو دانشگاه توزیع می کردن! ماشالله هزار ماشالله قیافه ها فراتر از دانشگاه بود!

یه نکته ی خاله زنکی ولی اشتماعی: چقدر زشته پسر ابروهاشو برداره!!!!!

***********

کلی برنامه دارم واسه تابستون!

کتاب جرم رو از کتابخونه گرفتم تا تابستون جرم بخونم!

شاید واسه ارشد هم آماده شدم!

با بر و بکس هم قرار می ذاریم می زنیم به کوه و دشت! کوه و دشت چیه! شاید یه سفر رفتیم اروپا! (کلاس گذاشتن که مالیات نداره!!)

تابستونی دو تا عروسی در پیش داریم: یکی داداش سارا! یکی دخترخاله ی گرامی!

همه ی دخترای فامیل مادری رفتن خونه ی بخت!!! حالا دیگه حمیده موند و حوضش!!!

***********

راستی راستی راستی!

روز "خانوم " هم مبارک! آخه هر وقت بچه بودیم می گفتیم زن دعوامون می کردن!!! مثلا یکی در می زد در رو باز می کردیم بعد داد می زدیم: مامان! یک زنه دم دره!!!!!!!!

مامانه به داد و فریاد می افتاد: ای الهی که لب پر بشی! نه ببخشید ور بپری! (مگه  ظرفم که لب پر بشم؟)

موندم واسه مامان چی بگیرم؟

من که می گم یا سکه یا تراول!!!

ولی ارزش مادر فراتر از این جمبه های مادیه! یه شاخه گل هم سمبل محبته!

ای بابا! حالا کی محبت خواست! ولش کن همون تراول رو جور می کنم! خوب نیست دست این باباها زیاد پول بمونه!

این روز رو به همه ی خانم خانماهای وبلاگیاز جمله : نازنین مهربونم ! مسافر دنیای عزیز! مهندس نجمه ی گل گلاب! الی جون عزیزم، پازل زندگی دوست داشتنی، مسافر دره ی سبز ، مریم جون، بیکار گلم،

......دیگه کسی نموند؟ آخ ببخشید تورنگ جون جونی! (خب از همه کوچولو تره افتاد آخر!) تبریک می گم.

******

دیگه از امشب سه در چهار رو با خیال راحت می بینم!

**********

این هم یک مناجات نامه از ستون آزاد:

پروردگارا! تو را شکر می گویم که همواره سرورهایت را برای خط تلفن من آزاد نگه داشته ای! شباهنگام که با تو چت می کنم، خطوط ارتباطیم را فقط برای خودت مشغول نگه دار، مگذار کسی یاد تو را از من دور کند. خطوط پر سرعت ارتباطی از تو می خواهم، به امید دریافت سریع تر حقایق!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:41  توسط حمیده |